هر نگاه، هر سکوت، هر تأخیر… یه مدرک شد تو ذهنش دنیا برای یه نفر تنگ شده بود، و اون یه اسم داشت قدمهاش رو دنبال کرد، سایهش رو دنبال کرد تا شب رسید، شبی که دیگه هیچوقت تموم نشد دستایی که فکر میکردن دارن عدالتو اجرا میکنن ذهنی که دیگه راه برگشتی نداشت و بعد… سکوت سکوتی که فقط تو دادگاه شکسته شد وقتی حقیقت اومد، همهچی دیگه دیر شده بود گاهی هیولا از بیرون نمیاد از یه فکر تنها، تو یه ذهن خسته بیرون میاد



