صبح زود، تو گاوداری منطقه واوان، همه چی طبق عادت شروع شد. کارگر مثل هر روز رفت تو محوطه، اما یه چیزی جای همیشگی نبود؛ در اتاق زائر باز بود، در حالی که نباید باز میبود. وقتی نزدیک شد، فهمید ماجرا فراتر از یه در بازه. دیگه چیزی برای برگردوندن نمونده بود. زنگ زد به پلیس، و چند دقیقه بعد همهجا رنگ دیگهای گرفت. اتاق بهمریخته بود، انگار یکی با عجله دنبال چیزی میگشته، کشوها باز، وسایل پخش، ردی از یه دستِ ناآروم. و وسط این همه سوال بیجواب، یه اسم مدام تکرار میشد؛ اکبر… اسمی که هنوز کسی نمیدونه چه ربطی به این شب داشته



