مقاله پژوهشی
جنگ رمضان و مسائل حقوق بینالملل کیفری
کلیدواژهها
کلیدواژهای ثبت نشده است.
چکیده
در این ارائه، جنگ رمضان را از منظر حقوق بینالملل کیفری و با توجه به الگوهایی بررسی میکنم که پیشتر در عملیات ایالات متحدة آمریکا و اسرائیل در غزه و لبنان مشاهده شده و اکنون در ایران نیز تکرار شدهاند. چند مصداق را بهطور مشخص در نظر دارم: حملة منتهی به شهادت رهبر جمهوری اسلامی ایران، حمله به مدرسة شجرة طیبة میناب، محاصرة دریایی، گفتار رئیس جمهور آمریکا دربارة مردم و تمدن ایران، رفتار امارات متحدة عربی با اتباع ایرانی و تعطیلی بیمارستان وابسته به جمعیت هلال احمر ایران در دبی و در نهایت، سازکارهای پاسخگویی و امکان پذیرش موردی صلاحیت دیوان بینالمللی کیفری.مقدمه: الگوی رفتاری بهمثابه ابزار اثبات کیفریبحث را از یک تمایز کلیدی آغاز میکنم: مسئله صرفاً نقض موردی قواعد نیست، بلکه با الگویی تکرارشونده و قابل شناسایی مواجهیم که در سطح عملیاتی و راهبردی، کارکرد قواعد حمایتی حقوق بینالملل بشردوستانه را بهصورت نظاممند تضعیف میکند. پرسش محوری این نیست که آیا در هر حملة مشخص، قاعدهای نقض شده است یا خیر؛ پرسش این است که آیا میتوان این الگوی تکراری را به رفتار مجرمانة قابل انتساب به اشخاص حقیقی در چارچوب حقوق بینالملل کیفری ترجمه کرد؟الگو در این سخنرانی به معنای زنجیرهای از تصمیمها و اعمال همسو در بستر دکترین نظامی و قواعد درگیری است: تکرارپذیری در زمان و جغرافیا؛ شباهت منطق هدفگیری دربارة اهداف غیرنظامی یا دوگانه؛ اتکا به چارچوبهای اطلاعاتی مشابه؛ و پیشبینیپذیری تلفات غیرنظامی گسترده. چنین زنجیرهای، حمله را از حادثة منفرد جدا میکند. عناصر مادی از تکرار اعمال، عناصر روانی از علم به نتایج و پذیرش ریسک، و انتساب از نقش اشخاص در طراحی، صدور دستور، تأیید هدف یا خودداری آگاهانه از اصلاح روشها استنتاج میشوند.این نگاه بهویژه در جنگهای فناوریمحور اهمیت دارد. برخورداری از ماهواره، سامانههای مراقبت و توان بهروزرسانی فهرست اهداف، تعهد راستیآزمایی را کاهش نمیدهد، بلکه ادعای ناآگاهی را ضعیفتر میکند. وقتی دادة قدیمی با وجود امکان آسانِ اصلاح در زنجیرة هدفگیری باقی میماند، ممکن است خطا محصول سازمانیافتة بیمبالاتی فاحش یا بیپروایی آگاهانه باشد. تحلیل کیفری باید علاوه بر عامل شلیک، تصویبکنندگان بانک اهداف، فرماندهان عملیات و مقاماتی را بررسی کند که پس از آگاهی از پیامدها بر ادامة روش اصرار کردهاند.میتوان کارکرد اثباتی الگو را در چهار سطح دید. نخست، شباهت حملات و پیامدها به اثبات وجود یک «سیر رفتار» کمک میکند. دوم، اطلاعرسانیهای پس از هر حمله و تکرار روش پس از آن، ادعای ناآگاهی را تضعیف مینماید. سوم، هماهنگی هدفگیری، مهمات و روایتهای توجیهی میتواند سطح تصمیمگیری مشترک را آشکار سازد. چهارم، نبود تحقیق مؤثر یا اصلاح قواعد درگیری پس از تلفات سنگین، دربارة پذیرش نتایج و مسئولیت فرماندهی ارزش قرینهای دارد. به همین دلیل، واحد تحلیل صرفاً «موشک آخر» نیست؛ چرخة کامل تولید هدف، تصویب، حمله، ارزیابی خسارت و تصمیم به تکرار است.